تبليغاتX
مثل هیچکس

مثل هیچکس

خورشیدگیتی تاب

17    آبان سال 260 ميلادي، شاپور اول در شهر تيسفون، در مراسمي در برابر والرين (امپراتور

 روم) و ژنرال هايش

كه دست و پايشاندرزنجير بود؛( انها در جنگي كه خودشان بر عليه ايران  به راه انداخته بودند

 اسير شده بودند)

ايران را خورشيد گيتي تاب(ابر قدر زمين) اعلام كرد. اين روز نه يك روز درخشان در تاريخ

 ماست بلكه روزي

درخشان در همه مشرق زمين است و براي اينكه ايرانيان اين پيروزي تاريخي ( زيرا شاپور

 اول قبلا گرديانوس

سوم امپراتور روم را كه به ايران لشكر كشيده بود را شكست داد اين شكست چنان بر افسران

 رومي گران تمام

شد كه در راه بر سر گرديانوس ريخته و ان را كشتند و فيليپ را به جاي او نشاندند و او كه در

 خود ياراي مقاومت

نمي ديد با پرداخت مقدار زيادي پول موافقت شاپوررا به ترك مخاصمه جلب كرد و سربازان خود

 را از ايران برد. فيليپ

بس از بازگشت به روم به خاطر تحقير امپراطوري و دادن باج به شاپور ترور شد. وسنا والرين را

 به امپراطوري انتخاب

و مامور جنگ با ايران و گرفتن انتقام شكست هاي گذشته كرد. كه در جنگ سال 260 خود او

 هم به اسارات برده شد.)

خود را فراموش نكند و جهانيان براي هميشه عظمت ايران را در نظرداشته باشندو مشرق زمين

خود را مديون توان و

دلاوري هاي ارتش ايران بداند. دستور داد منظره به زانو نشستن والرين مغرور در برابرش را در چند

 نقطه ايران بر سنگ

به تصوير بكشند كه تا ابد باقي بماند و ماند.در پي اين مراسم شاپور اول، هزاران سرباز رومي را

 بعد از انكه از برابرساكنين تيسفون كه در معابر به تماشا ايستاده بودند به خوزستان فرستاد تا

در ساخت  سد شادروان و پل شوشتربه كار گمارده شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 11:34  توسط خودم  | 

آن روز يادت هست ؟ كه از خيابان شلوغ ذهن من عبور مي كردي ؟!!

و رد عبورت . . . تا امروز . . . هنوز هم ، مانده و ايستاده و افروخته . . .

آن روز يادم هست كه مي آمدي و من . . . دلواپس بودم . .

ـ از اينكه مرا نبيني و بگذري !

و من قرمز ترين لباسم را پوشيدم ! و صميمانه ترين نگاه هايم را دوره مي كردم !

ـ چون ، نمي خواستم بگذري . . . !

با اينكه مي دانستم . . . مي آيي تا مرا ببيني . . . باز هم مي ترسيدم !

ـ كه بيايي و بگذري !!

حالا . . .

يادم مي آيد كه وقتي از خيابان شلوغ ذهن من عبور مي كردي . . .

چشم هايت مرا مي نگريست و من . . . توي عمق پس كوچه هاي ذهن تو ، جايي دنج تر و

 

آرام تر از ذهن خودم !

تصويري از خودم را ديدم !

ـ با قرمز ترين لباسم و صميمانه ترين نگاهي كه . . . حتي هنگام عبورت ، دوره اش ميكردم . . . مبادا كه بگذري !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 7:57  توسط خودم  | 

 سلام. خواندن این مطلب یکمی سخته به طوری که باید موومان های یک را با هم دوم را باهم و سوم را با هم بخونید. ببخشید اگه بهتون سخت می گذره.

 

موومان يكم:

 منم آدمم يكي مثل تو، زني مثل تو، ببين. چه تفاوتي دارم با تو؟! بيست سال جوان ترم و اين، بيست سال امروز دانستم بر من چه سخت گذشته و بر تو؟ به من نگاه كردي زينت. من به رويت لبخند زدم و تو لبخندم را جواب گفتي. تو سرشاري از مهر، سعادت و اعتماد به نفسي كه مادرها وقت زايمان دخترشان پيدا مي كنند. نوه تو به دنيا مي آيد و نسل تو و او ادامه خواهد يافت. فردا شايد بيشتر آشنا شويم. تو خواهي پرسيد:"ناراحتي شما چيه؟" و من؟ شايد حرف توي حرف بياورم و جوابت را ندهم، يا دروغبگويم، شايد هم خودم را بزنم به مسخرگي، لودگي آن جور كه سال ها پيش راضيه مي گفت. مي گفت و بلند مي خنديد.

-        خودمو خلاص كردم. خلع سلاح!

 

موومان دوم:

شب ها وقتي پا در آن خانه بزرگ و سرد مي گذاشت همهمه دوردست ساليان ديوار مي شد و سكوت مي كرد. كاج مي شد و وسط حياط مي ايستاد، در مي شد و بسته مي ماند. همهمه دوردست به شكل "يوسف" در مي آمد كه مثل يه تكه گوشت با چشم هاي وق زده خيره مي ماند. تو هم اگر بودي در آن خانه پا نمي گذاشتي مادر. سرما پشت پنجره هاي خاك گرفته اتاق مانده هيچ كس حال ندارد بخاري را روشن كند. اجرهاي هفت و هشت بالاي ديوارها يكي يكي مي افتند، انگا ساختمان سرما خورده. كسي حياط را جارو نمي زند. مهمان نمي آيد. صداي ادم لمبر مي خورد حتي ديگر جرات سرفه كردن هم نداري. فقط از ان همه هياهو، كلاغ هاي كاج مانده اند كه چاق تر و پيرتر شده اند و با صداي دريده شان مي گويند:"برف،برف"

 

موومان سوم:

در سن دوازده سالگي به ادمي تبديل شدم كه حالا هستم، در روزي دلگير و سرد زمستاني ان لحظه خوب يادم هست كه پشت ديواري سست و گلي كز كرده بودم و دزدكي به كوچه كنارمسيل يخ بسته نگاه مي كردم. حالا متوجه شده ام اينكه مي گويند گذشته فراموش مي شود، چندان درست نيست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز مي كند. حالا كه به گذشته بر مي گردم مي بينم كه 26 سال ازگار است كه دارم دزدكي به ان كوچه متروك نگاه مي كنم. بالاي اسياب هاي بادي مي رقصيدند و كنار هم در هوا شناور بودند، شبيه يك جفت چشم از فراز آسمان به من نگاه مي كردند و ناگهان صداي حسن در سرم پيچيد:"توجون بخواه"، حسن همان بادبادك باز لب شكري.

 

موومان يكم:

ويرگول ها ساعات و روزهاي سخت تنهايي بودند، دوري، دوري از او و هر سطر  از اغاز تا پايان هق هق  گنگ و خفته اي را مي ماند و خيالم پر بود از لحظه هاي انتظار  مقابل آن بيمارستان. قرارگاه هميشگي مان. چه هستم زينت؟ زني كه حس مي كند داغ زخم هاي تن و روح زني را كه همه عمرش در حرمسرا گذشته است و در همه ي عمر چند -نه چندين بار- بار پيش آمده كه غروب هنگام ندايش داده اند، "بيا". تن زن چركين است، آماده نيست و  وقت تنگ! در گرمابه لگني آب بر سر و مويش ريخته  است. همين قدر كه بوي عرق از تنش برود و بعد رختش را عوض كرده و خود را به دست مشاطه شپرده سورمه و سرخاب و زينت الات و خلخالي كه زمزمه ي موزون گام هاي كوتاه و ظريفش باشد. شب يادگاري از شباني بود هزار ساله و زن در رختخواب بوي تن هزار هزار زن ديگر را استشمام مي كرد- عرق شرم- و مي شنيد هق هق درد، ناله ي زبوني و نقشي از لبخندي سرخ، صورتي، سرخابي يا نارنجي بر لبان تاول زده اش!  نقشي كه مشاطه مي كشيد و زن مي سپرد تا سحرگاه نگهداريش كند و زن نگاه مي داشت تا و قتي كه آفتاب از پس پرده هاي مخمل رخ بنمايد؛ روشنايي، روز.

موومان دوم:

مادر همه راه ها را بسته بود. مي گفت نصف نصف، دو ترازو، دو تا دستگاه. آن وقت كسي حال مرا هم مي پرسيد؟ مشتري هاي ما با انكه مي دانستند من دوازده سال سابقه دارم اما يكراست مي رفتند سراغ اخوي. و بدتر از  اون زن ها بودند كه وقتي قيافه اش را مي ديدند بند دلشان پاره مي شد و چادر و چاقچور و رب و روب يادشان مي رفت. رفتم گورستان. سرقبر پدر و گريه كردم، گفتم:" پدر مرا از چه ساختي، او را از چي؟ چرا زن ها نگاهم نمي كنند و اخم هايشان را براي من مي اورند خميره مان كه يكي است نيست" و پدر ساكت و ساكن حتي سرفه هم نمي توانست بكند. كلاغ ها روي شاخه بودند و با صداي دريده شان مي گويند:"برف.برف"

موومان سوم:

فقط يه گناه وجود دارد. والسلام. آن هم دزدي ست. هر گناه ديگري هم نوعي دزدي است. مي فهمي چي مي گويم؟

نمي خواستم دوباره نااميدش كنم.

گفت: اگر مردي را بكشي، يك زندگي را مي دزدي. حق زنش را از داشتن شوهر مي دزدي، حق بچه هايش را از داشتن پدر مي دزدي، وقتي دروغ مي گويي، حق كسي را از دانستن حقيقت مي دزدي، وقتي تقلب مي كني، حق را از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟"

 

موومان يكم:

ياوه! حقيقت اين است كه دلم مي خواهد تو را بزنم. ساده بگويم زينت، دلم مي خواهد تو را زير مشت و لگد بگيرم و بعد، خودم را و او را اگر كه مي بود. ارام مي شوم؟ خاطره تونلها محو مي شود؟ ساعات انتظار مقابل بيمارستان سينا، محو مي شود؟ با زدن تو و يا او اگر مي بود- و يا خودم؟ خودم. اما اين هم تسكينم نمي دهد! هيچ چيز تسكينم نمي دهد، نداد. ميداني چرا زينت؟ گذر زمان لايه لايه خاك و خاكستر  از آن چه نامش را عشق نهاده بودم پس زد. در زير اين آوار من نه ستاره اي جستم نه ماهيى جواني من بود، لته كهنه اي پيچيده در هم! سوگوار جواني ام هستم زينت. كجا حس و حال زد و خورد دارم من؟

 

موومان دوم:

 پدر گفت:اين اعمال ماهاست. اعمال ما و بچه هامان. خدايا تو نخواه. خدايا تو نخواه.

من پيت نفت را به درون بردم  همه جارا نفتي كردم و خواستم رختخواب را بيرون بكشم اما پدر گفت:اتش سوختبار مي خواهد" و گفت "كبريت بزن" و من زدم...... پدر گفت" اين روح شيطان است كه دار مي سوزد."

و به راستي روح شيطان اگر مي سوخت ؟ان همه صدا و دود نداشت.

 

موومان سوم:

اصف يا صدايي كه نفرت ازش مي باريد گفت:"تو بدجوري اذيتم مي كني. در واقع بيشتر از اين هزاره اي اذيتم مي كني. چه طوري مي تواني باهاش حرف بزني، باهاش بازي كني، بگذاري بهت دست بزند؟"

اصف پنجه بكس را دستش كرد. نگاه سردي حواله ام كرد "مشكل ااصلي تو هستي امير. اگر ابله هايي مثل تو و بابات به اين جور آدم ها راه نمي دادند، تا حالا از شرشان خلاص شده بوديم. توي همان هزاره جات، كه مال آنجا هستند. همه شان از دم پوسيده بودند. تو مايه ننگ افغانستان هستي.

 

موومان يكم:

پريشاني ات را از پشت اين در خاكستري حس مي كنم و مي بينم، خوابت را، خواب كاج بلند و تصوير دختري كه پشت به دريا نشسته است و مي خندد، مي خندد. نه باور كن به تو نمي خندم. آرام بگير زينت. ارزوي مرگ دختر را داري؟ همين است كه موجي سنگين خوابت را در هم مي ريزد. مي بيني كه دختر با موج مي رود و تمام . تمام.

هيچگاه حضور مرا حس كردي؟ حس كردي؟! مي دانستم. سطللي از اب يكباره خالي مي شد روي سرت. نفست بالا نمي امد، مثل حالا. همين حالا كه حضور نزديك مرا نزديك، خيلي نزديك حس كرده اي. نفس هاي عميق بكش زينت.

 

موومان دوم:

كاش مي شد من يك روز هيتلر بشوم. مي گفتم هر كس هرچه دارد مال خودش نيست. مال خداست. ما هم از طرف خدا آمده ايم. فره ايزدي شامل حال شماست. كتاب هم داريم در راه است.

گفتم: آقا داداش اي كريستف كلمب ما هعنوز نمرده؟ گفت چطور مگه؟ گفتم مي رود سرزمين كشف مي كند اما چرا نمي آيد اين جا را كشف كند؟ بعد من مي رفتم داد ميزدم آقاي كريستف كلمب چرا نمي آييد ما را كشف كنيد؟ گريس دم كلفت. ما چه ادم هاي پرپري و نازكي هستيم. مثل دود. پدر مي گفت بچه ادم. بچهادم چه شكلي است؟ اگر مي خواهي بفهمي كتا دراصل مال چه كسي است، پانويس هاش را بخوان، آقاي لرد روزهاي يكشنبه تعطيل مي كند. اقاي لرد درگذشت به او احترام بگذاريم. پدر، بالاخره باد اين پنكه هاي لرد يك روز همه ما را خواهد برد.

اگر من نخست وزير بشوم همه ورزا را مي گذارم زن. بعد مي روم مسكو پناهنده مي شوم. چون ديگر مملكت از دست رفته. من در همين زير زمين مي مانم. بالاخره يك روز.

 

موومان سوم:

حسن تقلا نمي كرد. حتي صدايش هم در نمي امد. كمي سرش را تكان داد و من يك آن قيافه اش را ديدم. حاكي از تسليم بود. ان جور نگاه كردن را قبلا ديده بودم. نگاه گوسفند قرباني بود......

در يكي از ان روشن شدن هاي كوتاه، چيزي را ديدم كه هرگز فراموش نخواهم كرد: حسن توي يك سيني نقره داشت به اصف و ولي نوشيدني تعارف مي كرد. نور رفت. يك هيس و فشفه ديگر، بعد جرقه هاي نور نارنجي:اصف، نيشخند به لب داشت پنجه بكس را به سينه حسن مي ماليد.

بعد، خدا را شكر، تاريكي.

 

موومان يكم:

چقدر شبيه تو! خودشان مي دانند!

 به كي رفته؟

مامان ميگه عين بابامه.

اسمشو چي گذاشتيد؟

همون اسمي كه شما گفتيد. اسميه كه از قديم بوده، هنوزم هست. خيلي م قشنگه!

"پس اسم من!" صداي زينت را مي شنوم كه اسم منو صدا مي كنه و قربان صدقه ام مي رود.

 

موومان دوم:

"خون گدايي همچو من رسمي ز حلاج است و بس

زنجير عشق سلسله ماند پا تا پاي دار

 

اي ابر عشق دردمند اي دختر قداره بند

من تار تو زخمي بزن امشب بيا بر من ببار

 

لب بسته ام از هجر تو مردي ز خيل مردگان

هم برزخ اين روزگار هم ترس از پايان كار

 

دردا كه در ماتم است كي مي تواند از فراق

بگريزد از اين آشيان تا كي بماند روزه دار

و...

 

امشب نگار سركشم دزديده قلب اتشم

اتشفشان خامشم، تصوير سرد كوهسار

 

اي واي بر سوته دلان و عاشقان بي نشان

متروكه هاي بين راه ويرانههاي شادخوار

 

آتش زنيد بر خانه ام اين جسم را بي جان كنيد

خاكسترم برباده ها، تنديس من مردانه وار

 

پرچم نشان يادها، هم بر فراز بام ها

فرسوده در ايام هم، عشق نهان يادگار"

موومان سوم:

دست هاي مرد از پشت با طناب درشت بافتي ان قدر سفت بسته شده كه دارد مچ دست هايش را مي برد. چشم هايش رابا پارچه سياه بسته اند. توي خيابان، كنار جوي لبريز از ابي راكد زانو زده، سرش بين شانه هايش خم شده. سرنماز كه دولا و راست مي شود. زانوهايش به زمين سفت مي خورند و از شلوارش خون راه مي افتد. دم دمه هاي غروب است وسايه درازش روي سنگريزه ها عقب و جلو مي رود. زير لب چيزي زمزمه مي كند.قدمي جلوتر مي روم. زير لب مي گويد:تو جون بخواه. تو فقط جون بخواه. به جلو وعقب تكان مي خورد. سرش را بلند مي كند. روي لب بالايي اش جاي زخم كم رنگي را مي بينم.

ما تنها نيستيم.

ابتدا لوله تفنگ را مي بينم. بعد مردي را كه پشت سر او ايستاده. قد بلند است و جليقه اي جناقي به تن دارد و دستاري سياه بر سر. با چشم هايي كه جز خلائي غار مانند و وسيع چيزي را نشان نمي دهد، به مرد چشم بسته مقابلش نگاه مي كند.

تفنگ با صدايي كر كننده مي غرد. ان چهره را از پشت حلقه دودي كه از دهانه تفنگ بالا مي رود، مي بينم. مرد جليقه طرح جناقي به تن من هستم.

 

موومان يكم:

از اين پنجره تا جايي كه مي شود ديد مال من است، سهم من از اين دنيا. مي توان بنشينم كنار پنجره ام و از ريحانه بگويم كه رفت و ديگر، از او حرف بزنم؟ نمي توانم لب از لب باز كنم بگويم چه؟

سالها پيش، يكي، يك نفر.... تمام شده است زينت. تمام تمام. امشب هم براي خودش شبي است! دوست دارم چادر سفيد گل ريزم را سر كنم و از اين اتاق بروم توي حياط. پس كو باغچه ي گل هاي چهار پر نارنجي؟ ها. اينجا مي خوام به موهايم گل هاي چهار پر نارنجي بزنم و بروم زينت. صدايت وقتي در گوش من لالايي مي خواني چه زيباست! مي روم.

 

موومان دوم:

"پدر، روزگار ما را مي بيني؟ خيال نكن اين جا شهراموات  است بيرون هم شهر اموات است مرده شور همه جا را ببرد. مرده شور ما را ببرد. مرده شور برادري ما را ببرد." گفتم"پدر احترامي براش قائل نيستن." ارام گفتم:"يك غاز هم براي من نمي ارزد." و اخر اين حسر به دلم ماند كه مغازه دو دهنه بشود؛ نبش كاروانسرا، يك حجره روشن و بزرگ. با تابلويي به اسم خودم.

رفت بالا مثل يك بادبادك رفت بال. شلوارم را براي چي مي كشي لعنتي؟  پس ادم ها اين طوري مي ميرند. خودش را ديد كه در سكون مرده و برف داشت چالش مي كرد. خودش را ديد و پرچم ها را  و بعد مادر را ديد ه از اسمان سرازير شده و با دو دستش هر دو انگشت شست اورهان را مي كشيد. گفت"نه مامان .نه"

مادر هيچ حرفي نمي زد. فقط مي خنديد با مهر مي خنديد."

 

موومان سوم:

 

يه گوشه لبش همين طور بالا بود.

يك لبخند.

يك وري.  

 كم رنگ بود.

اما بود.

        وديگران(اسم نويسنده شو يادم رفته بود رفتم نگاه كنم ديدم توي اين كتابخونه شتر با بارش گم ميشه چه برسه به زينت و...)

        سمفوني مردگان عباس

        بادبادك باز نوشته خالد حسيني

پ.ن: خيلي حالم بده امروز رفتم جام جم به بدترین شكل ممكنه. منو پيچوندن و نه تنها كارمو درست نكردند بلكه گره به بزرگي يه هفته توي كارم انداختن. اين هفته خيلي بد بود چه خوب  كه  داره تموم ميشه.                                                                                                                                                                                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 16:31  توسط خودم  | 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

 آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

 استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

 استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 23:33  توسط خودم  | 

 اولش بذاريد يه چيزي بگم يه دوستي توي كامنت پست قبلي گفته بود كه من سعي مي كنم كه خودمو بشناسونم جا داره اينجا بگم من واقعا قصدم اين نبوده و نيست ولي از اونجايي كه اين وبلاگ براي منه و من حق دارم كه هرچي دلم مي خواد توش بنويسم و اينكه من نمي تونم مثال هايي كه توي نوشته هام ميارمو جسارتا از ديگران بردارم ولي بازم ممنون كه اومديد.

ديروز سر كلاس اصول اقتصاد دكتر مصطفوي، بهمون گفت كه دوست داره توي كلاسش دانشجو محوري باشه نه استاد محوري و  بحث كردن در مورد مسائل اقتصادي كشور را خيلي دوست داره. منم بحث كردن اونم در مورد مسائل روز رو خيلي دوست دارم و وقتي استاد علاقه بي حد و اندازه مونو وسوالات ناتموم منو ديد  ازمون خواست سوال هايي رو كه داريم بنويسيم روي كاغذ و نام و نام خانوادگي مون رو هم قيد كنيم كه ما هم اين كار روانجام داديم و بعد از چند دقيقه فهميديم اين درخواستش براي چي بوده. نظر شما چيه؟ نه بابا بيچاره، اين وصله ها بهش نمي چسبه. اسم هامونو نوشت و ازمون خواست بريم در مورد سوالاتمون تحقيق كنيم و نتيجه تحقيقات رو بيام به عنوان يه كنفرانس 5 دقيقه اي براي كل كلاس ارائه كنيم. و جالب بدونيد اصلا هم نميشه به قولي از زيرش در رفت و پيچوند حالا من دو تا مشكل دارم يكيش به قول بچه ها مسخره است اما يكي ديگه واقعا مشكله. اولي اينكه من از بچگي از كنفرانس دادن بدم مي امده نه بذار راستشو بگم خجالت مي كشيدم كه جلوي اين همه آدمي كه دارند منو نگاه مي كنند حرف بزنم. مي ترسم يهو تپق بزنم و اونا بهم بخندند البته دوستام بهم مي گند خوب صحبت مي كنم اما اصلا در اين زمينه اعتماد به نفس ندارم و اين شده مشكل من چون من در كارگروهي به جاي اينكه به توانايي يار مقابلم توجه كنم به اين دقت مي كنم كه آيا اون مي تونه كنفرانس بده و چوبشو هم خوردما چون ترم پيش سر كلاس ارتباطات انساني دكتر كيا من تحقيقي در مورد ارتباطات سنتي داشتم كه خيلي خوب شد و طبقه بندي موضوعاتم عالي بود و من سر اين تحقيق به تمام معنا زحمت كشيده بودم اما هم گروهيم عليرغم ادعايي كه در مورد خوب حرف زدن و عالي كنفرانس دادن داشت. حسابي خراب كرد و من از اون موقع تصميم گرفتم كه از اين به بعد خودم كارهامو بكنم و گورباباي استرس و اين حرفا.... اما الان دوباره ترس برم داشته و احساس مي كنم روم نميشه كه جلوي دوستام صحبت كنم  شما از اين جور مشكلات نداشتيد؟ چه طوري باهاش مقابله كرديد؟  و دوم اينكه اين مشكل رو من بايد حلش كنم اما مسئله دوم اينه كه: سوال من در مورد اين بود كه از  استاد خواستم چند تا مثال براي من از تاثيرات منفي، تصميمات دولت روياقتصاد جامعه و بي توجهي اونا نسبت به اين مسئله رو بيان كنه و استاد عزيزم هم اين موضوع رو در كتابچه اش يادداشت كرد و اين موضوع تحقيق من شد. و استاد در مقابل خواسته من در مورد معرفي كتاب و مقاله اذعان كرد،نمي تونه به من كمك كنه چون اين يه مسئله پيچيده است كه تا حالا  شخصي در اين مورد كتاب خاصي ننوشته و براي جمع آوري مطلب بايد خودم يه سري حساب كتاب كنمو از روي مسئل عيني تحقيقمو بنويسم . البته من خودم يه چندتا مثال دارم اما ازتون مي خوام كه در مورد اين قضيه (تاثيرات منفي كه تصميمات دولت روي بخش هاي اقتصادي،شركت ها و يا موسسات و يا حتي اقتصاد يه  خانواده اي مي ذاره ) اگه مثالي داريد به طور كاملا روشن برام بنويسيد ممنونتون ميشم. البته خودم قبول دارم كه اين يه مسئله كليه و نمي تونيد مثالي كه سنديت داشته باشه بياريد و اوردن مثال سخته چون اشتباهات و نقض هاي يه دولت بعد از رفتن و امدن يه دولت جديده كه نموده عيني پيدا مي كنه اما خوب من چي كار كنم. در ضمن سوء تفاهم نشه من اين درخواست رو از شخص خاصي نكردم بلكه از تمام كسايي كه مياند و يه اطلاع هرچند كوچيكي دارند مي خوام كه اونو بنويسند. ومن توي وبلاگ گردي هام اينو از همه خواستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 23:27  توسط خودم  |